تبليغاتX
سایه روشن سرنوشت
تکرار مکررات ...

اول از همه سلام

بعد باید عذرخواهی عمیق من رو به خاطر غیبت طولانی بپذیرید، درگیر امتحانات بودم ترمی که گذشت خیلی ترم بدی بود ، درس هام سنگین شده بود اما تلاشی که باید چندین برابر میشد ،نشد. ایشالا ترم آینده جبران می کنم قول دادم...

نمی دونم زندگی ما این جوری تو هم گره خورده و هر کسی سرش تو لاک خودشه و درگیر مسایل مربوط به خودش شده یا همه آدمای سال 2008 دارن این جوری زندگی می کنند. جوخونه دیگه مثه قبل پر از مهر ومحبت نیست. غیبت های طولانی بابا و حضور کم رنگ و شاید بی رنگ اش تو خونه، شروع ترم جدید و و و... همه بهانه هایی برای بی توجهی هستند .

انتخابات نزدیک و نزدیک تر میشه و کاروفعالیت بابا هم بیشتر میشه خدا به بابا کمک کنه تا این جا اومده بقیه اش هم کمک میکنه... من از کاریی مثه نمایندگی اصلا خوشم نمیاد خیلی مسئولیت داره در برابرتک تک افراد شهرت باید پاسخگو باشی آدم باید واقعا تنها هدف اش خدمت کردن باشد و  بس  تا بشود این همه دردسر را به تن خرید ...

راستی قرار توی این هفته برم امتحان رانندگی بدم. آره دیگه بعد از این همه مدت ...

فرصت نکردم. گفتم تا درس هام سنگین نشده برم این گواهینامه رو بگیرم و خیال خودم رو راحت کنم.

2 نوشته شده در  شنبه 27 بهمن1386ساعت 21:2  توسط مطهره  | 

رسم زندگی ...

 وقتی تصمیم می گیری درس بخونی ولی ذهن نا متمرکزت نمی زاره لحظه ای متمرکزشی ، نا خوداگاه ذهنم یه مروری به گذشته می کنه : روزهای خوش کودکی دخترک 9 ساله ، شاید آنفدر ها هم که باید کودکی نکردم . دوستی ها ، قهر کردن های آن روزها ، شادی وغمش، درست از جنس بلور بودند .به راحتی می آمدند و می رفتند . روزهای امروزم هم روزهایست عجیب ؛ شاید ، شاید که نه حتما فردا هم افسوس این روزها را خواهم خورد  چرا که ذات انسان چنین است .

امسال انتخابات مجلس تاثیر شگرفی در زندگیم  می گذارد،امسال بابا هم کاندید خواهد شد ومن اصلا دوست ندارم . حالا  دیگر همه حالات آزارم می دهد . چه رای بیاورد ، چه رای نیاورد!

هر کدام به نحویی موجب دل آزاریم خواهند شد . اگر رای بیاورد من چطور از عزیزم دل بکنم و همراه خانواده ام بروم و چطور نروم! و اگر رای نیاورد خود غمی دگر است. سخت ناراحت و پریشان خاطرم . انگار همیشه در انتظار آینده و سرنوشتی که دیگر شاید به درستی نتوانم تصوریی ازسایه روشن آن بکنم . گفته بودم که این روزها این دور و اطراف سرک  نمی کشم اما چه کنم که دلم طاقت نیاورد. برایم دعا کنید ...

2 نوشته شده در  شنبه 15 دی1386ساعت 11:40  توسط مطهره  | 

درگیری روزمره ...

بعد مدتها سلام

چقدر دلم برای وبلاگم ، برای یه وب گردی درست و حسابی تنگ شده اما دل مشغولی های زندگی فرصت نمیده. الانم که فصل امتحانات هست فکر کنم همه یه جورایی درگیر باشید . دو هفته برای امتحانات وقت گذاشتن اما  برای من کم هست چون می خوام شاگرد اول شم،.مخصوصا  الان که مجنون شدم، هیچ وقت فکر نمی کردم که توی دنیا میتونم به کسی اینقدردل بسته شم که نفس کشیدنم به نفس کشیدنش وابسته شه؛ به خودم قول دادم که درست و حسابی درس بخونم بازم مثه ترم های قبل اول باشم .

بعد امتحانات  برمی گردم و به همتون سر میزنم و ازخجالتتون در میام .

حرف خاصی ندارم ، برای عرض ادب خدمت رسیدم .. .

                                                                        

2 نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 21:3  توسط مطهره  | 

نامه ای برای تو

امروز ندیدمت ولی صدات روشنیدم .صدای خنده هات که بهم امیدواری می ده ، صدای خنده هات ثدای جریان زندگیه ، جریانی مثه آب رودخونه ، نه رودی پر تلاطم بلکه آرام و سربه زیر .

تو رفتی بخوابی و من تمام اس ام اس هایی رو که بهم زدی  مرور می کنم .آخری ها از یاس و نا امیدی حرف زدی ، از غوغای افکار پریشانت و من بی تاب وبی صبر می شم ، خوب می دونم باید صبر کنم ، برای وصال تو !

تو هم مثل من نگران سپری شدن سال های بی شکیبی هستی ؟

گفتی نگرانی که نتونی منوخوشبخت کنی ؟!  بگذار برایت بگوییم نازنینم ، خوشبختی من با توست ، خوشبختی من در کنار توبودن  وبرای توزندگی کردن است، توبرای من همان خوشبختی محض هستی . من هیچ گاه خوشبختی و بدبختی ام را با مادیات نمی سنجم . من فقط به روح بلند تو به ارده ات و به اعتقاداتت ایمان آوردم و همین برای من کافی است و دیگر هیچ.

2 نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 14:37  توسط مطهره  | 

روزهایی جدید ...

تسبیح خوشگلی رو که بهم دادی ، تودستم گرفتم و به مهره های رنگارنگ اش  نگاه می کنم .مشکی ، سفید زیتونی ، آبی ، قهوه ای ،  لیمویی وآلبالویی و ... چه ترکیب رنگ زیبایی ؛ به این مهره ها که نگاه می کنم ، پر می شم ازآرامشی به رنگ آبی . هر وقت تسبیح رو به دست می گیرم برای سلامتی تو صلوات می فرستم ؛ تویی که ازجنس مهربونی.

 وقتی فکر میکنم که قراره بقیه  زندگیم رو با تو تقسیم کنم حس غریبی بهم  دست می ده حس شادی توام با ترس . دعا می کنم احساسی رو که امروز نسبت به هم داریم برای همیشه تداوم داشته باشه  تا وقتی که آخرین نفس هامون رو می کشیم . شما هم برامون دعا کنید ...

2 نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 11:52  توسط مطهره  | 

فریادی در خفا

خدایا کمکم کن ! در ازدحام واژه ها ، در شلوغی پر از تنهایی ، در هیاهوی خاموش ، در دنیایی پر ازتناقض سخت گرفتار شدم .

خدایا توکه بر اریکه آسمانی ات تکیه زدی ، بنده عاصی ات  را می بینی همچنان در بند گناه ...

چرا رهایم نمی کنی چرا راه درست را نشانم نمی دهی ؟ مگر خودت نگفتی صدایم کنید تا اجابت کنم شما را !

با تمام وجود فریاد  می شوم و تو را می خوانم به وسعت دریای آسمانی ات ...

از همه کس وهمه چیز دل بریده ام تنها تویی مأمن دل خسته ام . تو خواسته قلب پر از تمنایم را می دانی ... .

2 نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386ساعت 19:57  توسط مطهره  | 

هستی و نیستی

مرغ پا کوتاه ، همراهی در میان باغ ها وکوتاهی در میان سبزه ها ، راهی نیست جزتسلیم شدن ، تسلیم محض و بی اراده ، شاید به یاد آری روزی راکه نخستین بار در عدم ونیستی چگونه تبدیل به هستی شدی ... .

2 نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 14:22  توسط مطهره  | 

سایه روشن سرنوشت

گاهی وقت ها فکر می کنم ، می بینم زمان چقدر زود می گذره ، زمان کودکی ، نوجوانی ، جوانی . خدایا به چه سرعت شگرفی زمان می گذرد ومن غافل ... .

امروز آرزو می کنم کاش همان کودک 8 ساله بودم ، بی دغدغه و چقدر آرام و بی مسولیت...

اما اکنون دختری بیست ساله، دنیا ؛دنیا مشکل پیش رو و سردر گم ، درگیر مسایل اینده ، سرنوشتی که سایه روشنی از آن را در ابهام می بینم . قطعا  ده سال دیگر مشکلات و نگرانی دختریی که ده ی سوم زندگی خود را سپری می کند ؛ چندین و چند برابر می شود مسولیت هایش روز افزون و بردباریش باید بیش ازبیش گردد

خدایا به تو پناه می برم و ازتو یاری می خواهم که کمکم کنی ! که انتخاب صحیحی داشته باشم تا دیگر بار ودیگر بار که به گذشته بر می گردم پشیمان نباشم ....

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 16:40  توسط مطهره  | 

عـــــــــــشق

وای اگر می شد زندگی رنگ داشت

          خاطره ها سبز

                     رویاهایمان آبی

شاید رنگ عشق سرخ بود

 نه شاید سرخی  هم ندارد سزاوار تن عشق

                  عشق بی کرانه

                                  عشق آبی

                                               عشق سبز

                                                           عشق مشکی

                    عـــــــــــشق همه رنگی زیباست ...

2 نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت 19:54  توسط مطهره  | 

پاییز زیبای من ....

نماز روزه هاتون قبول باشه ، بالاخره این یک ماه هم تموم شد ، حالا دوباره فصل جدیدیی از زندگی برام شروع میشه .کلی کار عقب افتاده  دارم که ماه رمضون رو بهونه کردم برای تنبلی هام  ، حالا کم کم  باید همه کم کاری هام رو جبران  کنم .

خودمونیم ها ، این چند روزکه من نبودم شما ها هم خوب بی معرفتی کردید و سر نزدید  ...

 

پاییز آغاز فصل دل تنگی های من ،چه زیبا می بینمت وه که چه با شکوهی ، دفتر نقاشی کردگار هستی چه زیبا رخ   می نماید ،چنان ترکیبی از رنگ که مست و مسحورت می کند که دیگرنتوانی سخنی برزبان جاری سازی و فقط اندیشه می کنی ودر پس هراندیشه نیک می گویی :

 

 

فتبارک الله احسن الخالقین ....

2 نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 17:40  توسط مطهره  |