تبليغاتX
سایه روشن سرنوشت
یه روز معمولی
درخت کاجي که قد برافراشته از پنجره اي که تقريبا در بالاترين قسمت راهرو هست ديده مي شه،يواشکي سلام مي کنه ، لبخند مي زنه ،گاهي هم عصباني مي شه ،گاهي هم ساکت مي شينيم و به صداي پاي عابري يا صداي ترانه اي که از داخل ماشيني که به سرعت گير رسيده و چند لحظه اي  مکث مي کنه گوش ميکنيم ،چه دنيايي داريم ما دو تا...
پيش خودم فکرميکنم  که چرا همه ماشين هايي که از کوچه ما عبور ميکنن اينقدر خزوخيل اند؟؟
ساعت سه ونيم هست ومن دارم آماده ميشم برم کلاس رانندگي ، کلاس آئين نامه خيلي خسته کننده ولي فکر کنم جلسات عملي خيلي بيشتر هيجان داره !
2 نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 20:4  توسط مطهره  | 

بازم ســـــــــــلام

سلام

اول ازهمه عذرخواهی عمیق منو بابت یه مدت طولانی مرخصی بپذیرید، نبودم یعنی رفته بودم مسافرت ( جای همتون رو خالی کردم ) به اینتترنت هم دسترسی نداشتم و ....

بابام داره میره کربلا؛ خیلی دلم براش تنگ میشه ، بغض می کنم ، بار اول نیست اما این بار یه حس دیگه دارم نمی دونم شایدازاین ناامنی های این کشورفلاکت زده می ترسم ؛ فقط می شینم   دعا دعا می کنم که زود برگرده .

میگم این تابستون چقدر زود داره شال و کلاه میکنه ، کلی برای خودم برنامه ریزی کرده بودم  ، اما به هیچ کدوم اونها عمل نکردم ؛ می خواستم کلی کتاب ازادبیات کلاسیک جهان بخونم اما موفق نشدم ، خجالت می کشم بگم تا الان فقط کتاب زندگی نامه شهید چمران رو خوندم هر چند که عالی بوداما ...

هنوز که تابستون تموم نشده ؛ قول میدم ، قول میدم  که دیگه قدرفرصت رو بدونم و چند تا کتاب دیگه هم بخونم  . قراره که توی این هفته برم کلاس رانندگی ثبت نام کنم .

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 16:21  توسط مطهره  |