تبليغاتX
سایه روشن سرنوشت
بوی رمضون

بعد يه عمر انتظار حالا کم کم هوا داره سرد ميشه. هميشه ماه رمضون با زمستون و سرما برام معني ميداد اما ديگه بايد با گرماي رمضون هم عادت کنيم .ماه رمضون ، سحر وافطار و چه تکرار دوست داشتنيي...

الان یه چند وقت هست که می خوام برم خرید ولی اصلا حوصله ندارم ؛ آخه کی می تونه با دهن روزه بره خرید ، اون هم کسی مثه من که خیلی دیر پسند می کنم ، باید 90% مغازه هایکفشفروشیرو ببینم تا شاید بتونم به کفش پسند کنم . فکر کنم تا بعد ماه رمضون نتونم برم خرید . حالا عیبنداره دو سه روز دیر تر مگه چی میشه؟ ! ( تنبل شدم ، نه؟)

چند روزپیش انتخاب واحد داشتم  و طبق معمول باز هم 20 واحد بیشتر نتونستم بر دارم ، نمی دونم چرا یه جوری برنامه امتحانات رو میزارن که امتخانات درس های تخصصی و عمومی تداخل میکنه ؛ منم به همین خاطردوست ندارم که نمره هام پایین بیاد مجبورم با همین 20 واحد بسازم !

بالاخره نتیجه های کنکورم اومد خواهرای منم هردوتاشون قبول شدند ولی هر دوشون ازترم بهمن میرن .

درضمن  یکی ازدوستای گلم یه گروپ برای وبلاگ نویسای شخصی راه انداخته که می تونید اونجا عضو شوید و هروقت که وبلاگتون رو به روزکردید اونجا اعلام کنید تا ما هم بیاییم ونظر بدیم اینم آدرسش :

 http://groups.yahoo.com/group/weblognevis_shakhsi/

 

2 نوشته شده در  شنبه 24 شهریور1386ساعت 13:15  توسط مطهره  | 

روزهای انتظار
اين روزها ذهنم حسابي آشفته است شايد به خاطراين که برنامه درستي از آينده ندارم ، نمي دونم قراره چه کارکنم ؛ کم کم بايد آماده رفتن به دانشگاه بشيم اما من اصلا آمادگي ندارم يعني هنوز برنامه کلاس رانندگي تموم نشده ، برنامه کلاسهاي انجمن خوشنويسي براي ترم مهر معلوم نيست ،دانشگاه هم درس هاي ارايه شده رو اعلام نکرده ، مي ترسم باز هم امتحانات پايان ترم اول با ميان ترم انجمن تداخل داشته باشه حسابي گيج و سر در گم شدم بايد انتظار بکشم تا يه ده دوازده روز ديگه حتما همه چيز معلوم ميشه، نتيجه هاي کنکور هم تااون موقع اومده ،ما امسال2 تاکنکوري داشتيم خواهر بزرگترم که رشته انساني شرکت کرده بود و خواهر کوچيکترم که گرافيک امتحان داده بود . پس حسابي بايد اين چند روز رو انتظار بکشم
هميشه وقتي تابستون ميومد خانواده ما تقريباهميشه دور هم بوديعني باباکه زمستون هاآخرهفته خونه نبود ، هميشه تابستون  کنار ما بود، اما امسال هم زمستون وهم تابستون برنامه کارباباخيلي فشرده بود  هيچ وقت خونه نبود ،در مجموع از کل تابستون ده روزبيشتر يا کمتر خونه بوده  ازاونجايي که مامان  هم هميشه همراه باباميره مسافرت ، بنابراين مامان هم زياد خونه نبوده ! اين وسط من بايد تمام کارهاي خونه رو برعهده بگيرم حالا همه کارهاي خونه يک طرف اين غذا  درست کردن طرف ديگه  نه که بلد نباشم نه من تقريبا از دبيرستان به همين دلايل مجبوربودم غذا درست کنم اما قبلادست پختم خيلي بهتربود. حالا چي؟!
انگاري غذا پختن رو فراموش کردم  شايد ديگه اونقدرحوصله به خرج نمي دم. چرا  نمي دونم ؟!
     چند يادداشت‏ از دکتر چمران در امريكا رو در ادامه مطلب گذاشتم براي اونايي که علاقه دارند ...
 
ادامه مطلب
2 نوشته شده در  جمعه 9 شهریور1386ساعت 13:36  توسط مطهره  | 

کمی آرامش
گاهي چقدراحساس تنهايي مي کنم . حس مي کنم تنها و يکه تازبايد به جنگ دنيايي برم که کمر بسته براي به زمين زدنم
گاهي دلم هواي يه  هم صحبت مي کنه  ، يه سنگ صبور چيزي که شايد کمتر با هاش مواجه  شده باشم شايدم هيچ وقت ؛ اگه دو سه نفري هم پيدا بشن که به حرفت گوش کننن بعد ازدو سه کلمه حرف زدن ميرن توي دنياي شاد وغمگين خودشون ،انگار نه انگار که داشتي با هاشون حرف مي زدي.
امشب حال و هواي عجيبي دارم غم يه دنيا رو دوشم سنگيني مي کنه ؛عصباني ام ؛ احساس خستگي دارم  . نمي تونم تمرکز کنم ، ذهنم به همه جا سرک مي کشه  اما نمي دونم چرا همه جا تاريک و غمگينه  !
همه نشستن پاي تلوزيون و منتظر تماشاي فيلم هستن خودشون مي گن اين فيلم مخصوص آدماي جوات و خزهست بعد هم کلي مسخره مي کنن.آخر سر ميرن فيلم تماشا کنن !!
فلسفه اين کار رو نمي فهمم؛ فقط دعا مي کنم هرچي زودتر اول مهربياد شايد اين مشکلات هم به خودي خود حل شه !
صداي تلوزيون اذيتم مي کنه ، سعي مي کنم صداي راديو که راجع به جريان موسيقي در ايران صحبت مي کنه رو زياد کنم . اه اين هدفون هم قطع شد .حالا مجبورم صداي راديو رو کم کنم ، نه بهتره خاموشش کنم ؛  .
حالا يه موسيقي ارامبخش  ، کاست مورد علاقه ام ياد استاد  رو گوش کنم شايد آرامش بيشتري پيدا کنم      
2 نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 14:16  توسط مطهره  |