مرغ پا کوتاه ، همراهی در میان باغ ها وکوتاهی در میان سبزه ها ، راهی نیست جزتسلیم شدن ، تسلیم محض و بی اراده ، شاید به یاد آری روزی راکه نخستین بار در عدم ونیستی چگونه تبدیل به هستی شدی ... .
گاهی وقت ها فکر می کنم ، می بینم زمان چقدر زود می گذره ، زمان کودکی ، نوجوانی ، جوانی . خدایا به چه سرعت شگرفی زمان می گذرد ومن غافل ... .
امروز آرزو می کنم کاش همان کودک 8 ساله بودم ، بی دغدغه و چقدر آرام و بی مسولیت...
اما اکنون دختری بیست ساله، دنیا ؛دنیا مشکل پیش رو و سردر گم ، درگیر مسایل اینده ، سرنوشتی که سایه روشنی از آن را در ابهام می بینم . قطعا ده سال دیگر مشکلات و نگرانی دختریی که ده ی سوم زندگی خود را سپری می کند ؛ چندین و چند برابر می شود مسولیت هایش روز افزون و بردباریش باید بیش ازبیش گردد
خدایا به تو پناه می برم و ازتو یاری می خواهم که کمکم کنی ! که انتخاب صحیحی داشته باشم تا دیگر بار ودیگر بار که به گذشته بر می گردم پشیمان نباشم ....