تبليغاتX
سایه روشن سرنوشت
رسم زندگی ...

 وقتی تصمیم می گیری درس بخونی ولی ذهن نا متمرکزت نمی زاره لحظه ای متمرکزشی ، نا خوداگاه ذهنم یه مروری به گذشته می کنه : روزهای خوش کودکی دخترک 9 ساله ، شاید آنفدر ها هم که باید کودکی نکردم . دوستی ها ، قهر کردن های آن روزها ، شادی وغمش، درست از جنس بلور بودند .به راحتی می آمدند و می رفتند . روزهای امروزم هم روزهایست عجیب ؛ شاید ، شاید که نه حتما فردا هم افسوس این روزها را خواهم خورد  چرا که ذات انسان چنین است .

امسال انتخابات مجلس تاثیر شگرفی در زندگیم  می گذارد،امسال بابا هم کاندید خواهد شد ومن اصلا دوست ندارم . حالا  دیگر همه حالات آزارم می دهد . چه رای بیاورد ، چه رای نیاورد!

هر کدام به نحویی موجب دل آزاریم خواهند شد . اگر رای بیاورد من چطور از عزیزم دل بکنم و همراه خانواده ام بروم و چطور نروم! و اگر رای نیاورد خود غمی دگر است. سخت ناراحت و پریشان خاطرم . انگار همیشه در انتظار آینده و سرنوشتی که دیگر شاید به درستی نتوانم تصوریی ازسایه روشن آن بکنم . گفته بودم که این روزها این دور و اطراف سرک  نمی کشم اما چه کنم که دلم طاقت نیاورد. برایم دعا کنید ...

2 نوشته شده در  شنبه 15 دی1386ساعت 11:40  توسط مطهره  | 

درگیری روزمره ...

بعد مدتها سلام

چقدر دلم برای وبلاگم ، برای یه وب گردی درست و حسابی تنگ شده اما دل مشغولی های زندگی فرصت نمیده. الانم که فصل امتحانات هست فکر کنم همه یه جورایی درگیر باشید . دو هفته برای امتحانات وقت گذاشتن اما  برای من کم هست چون می خوام شاگرد اول شم،.مخصوصا  الان که مجنون شدم، هیچ وقت فکر نمی کردم که توی دنیا میتونم به کسی اینقدردل بسته شم که نفس کشیدنم به نفس کشیدنش وابسته شه؛ به خودم قول دادم که درست و حسابی درس بخونم بازم مثه ترم های قبل اول باشم .

بعد امتحانات  برمی گردم و به همتون سر میزنم و ازخجالتتون در میام .

حرف خاصی ندارم ، برای عرض ادب خدمت رسیدم .. .

                                                                        

2 نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 21:3  توسط مطهره  |