تبليغاتX
سایه روشن سرنوشت
رسم زندگی ...

 وقتی تصمیم می گیری درس بخونی ولی ذهن نا متمرکزت نمی زاره لحظه ای متمرکزشی ، نا خوداگاه ذهنم یه مروری به گذشته می کنه : روزهای خوش کودکی دخترک 9 ساله ، شاید آنفدر ها هم که باید کودکی نکردم . دوستی ها ، قهر کردن های آن روزها ، شادی وغمش، درست از جنس بلور بودند .به راحتی می آمدند و می رفتند . روزهای امروزم هم روزهایست عجیب ؛ شاید ، شاید که نه حتما فردا هم افسوس این روزها را خواهم خورد  چرا که ذات انسان چنین است .

امسال انتخابات مجلس تاثیر شگرفی در زندگیم  می گذارد،امسال بابا هم کاندید خواهد شد ومن اصلا دوست ندارم . حالا  دیگر همه حالات آزارم می دهد . چه رای بیاورد ، چه رای نیاورد!

هر کدام به نحویی موجب دل آزاریم خواهند شد . اگر رای بیاورد من چطور از عزیزم دل بکنم و همراه خانواده ام بروم و چطور نروم! و اگر رای نیاورد خود غمی دگر است. سخت ناراحت و پریشان خاطرم . انگار همیشه در انتظار آینده و سرنوشتی که دیگر شاید به درستی نتوانم تصوریی ازسایه روشن آن بکنم . گفته بودم که این روزها این دور و اطراف سرک  نمی کشم اما چه کنم که دلم طاقت نیاورد. برایم دعا کنید ...

2 نوشته شده در  شنبه 15 دی1386ساعت 11:40  توسط مطهره  |